تبليغاتX
میم مثل مادر...




 

ساقیا ...

عید نوروز به همه شما وبلاگ نویسان عزیز مبارک

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| شنبه یکم فروردین 1388 | 20:48 | + | موضوع: |

 

 

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

(حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون)

*

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

*

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

*

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

*

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت  

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| شنبه یکم فروردین 1388 | 1:44 | + | موضوع: |

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 | 18:28 | + | موضوع: |

 

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هايت براي من
  ...
همه بغضها و اشكهايت براي من
...
بخند برایم بخند

آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
 
دوستت دارم

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| شنبه سیزدهم مهر 1387 | 17:54 | + | موضوع: |

 

 
نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| دوشنبه یکم مهر 1387 | 15:37 | + | موضوع: |

 

من ندانم با كه گويم شرح درد                                                        

 قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟                            

 هر كه با من همره و پيمانه شد

 عاقبت شيدا دل و ديوانه شد

قصه ام عشاق را دلخون كند

 عاقبت ، خواننده را مجنون كند

 آتش عشق است و گيرد در كسي

 كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي

 قصه اي دارم من از ياران خويش

من ندانم با كه گويم شرح درد                                                        

 قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟                            

 هر كه با من همره و پيمانه شد

 عاقبت شيدا دل و ديوانه شد

قصه ام عشاق را دلخون كند

 عاقبت ، خواننده را مجنون كند

 آتش عشق است و گيرد در كسي

 كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي

 قصه اي دارم من از ياران خويش

قصه اي از بخت و از دوران خويش

 ياد مي آيد مراكز كودكي

 همره من بوده همواره يكي

 قصه اي دارم از اين همراه خود

 همره خوش ظاهر بدخواه خود

او مرا همراه بودي هر دمي

 سيرها مي كردم اندر عالمي

 يك نگارستانم آمد در نظر

 اندرو هر گونه حس و زيب و فر

هر نگاري را جمالي خاص بود

 يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود

 هر يكي محنت زدا ،‌خاطر نواز

 شيوه ي جلوه گري را كرده ساز

 هر يكي با يك كرشمه ،‌يك هنر

 هوش بردي و شكيبايي ز سر

 هر نگاري را به دست اندر كمند

 مي كشيدي هر كه افتادي به بند

 بهر ايشان عالمي گرد آمده

 محو گشته ، عاشق و حيرت زده

من كه در اين حلقه بودم بيقرار

 عاقبت كردم نگاري اختيار

مهر او به سرشت با بنياد من

 كودكي شد محو ، بگذشت آن ز من

 رفت از من طاقت و صبر و قرار

 باز مي جستم هميشه وصل يار

 هر كجا بودم ، به هر جا مي شدم

بود آن همراه ديرين در پيم

من نمي دانستم اين همراه كيست

 قصدش از همراهي در كار چيست ؟

 بس كه ديدم نيكي و ياري او

 مار سازي و مددكاري او

 گفتم : اي غافل ببايد جست او

 هر كه باشد دوستار توست او

 

قصه اي از بخت و از دوران خويش

 ياد مي آيد مراكز كودكي

 همره من بوده همواره يكي

 قصه اي دارم از اين همراه خود

 همره خوش ظاهر بدخواه خود

او مرا همراه بودي هر دمي

 سيرها مي كردم اندر عالمي

 يك نگارستانم آمد در نظر

 اندرو هر گونه حس و زيب و فر

هر نگاري را جمالي خاص بود

 يك صفت ، يك غمزه و يك رنگ سود

 هر يكي محنت زدا ،‌خاطر نواز

 شيوه ي جلوه گري را كرده ساز

 هر يكي با يك كرشمه ،‌يك هنر

 هوش بردي و شكيبايي ز سر

 هر نگاري را به دست اندر كمند

 مي كشيدي هر كه افتادي به بند

 بهر ايشان عالمي گرد آمده

 محو گشته ، عاشق و حيرت زده

من كه در اين حلقه بودم بيقرار

 عاقبت كردم نگاري اختيار

مهر او به سرشت با بنياد من

 كودكي شد محو ، بگذشت آن ز من

 رفت از من طاقت و صبر و قرار

 باز مي جستم هميشه وصل يار

 هر كجا بودم ، به هر جا مي شدم

بود آن همراه ديرين در پيم

من نمي دانستم اين همراه كيست

 قصدش از همراهي در كار چيست ؟

 بس كه ديدم نيكي و ياري او

 مار سازي و مددكاري او

 گفتم : اي غافل ببايد جست او

 هر كه باشد دوستار توست او

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | 17:50 | + | موضوع: |

یکم معرفت داشته باشید  

دیروز توی خیابون داشتم می رفتتم یهو چشمم به یه مادری خورد که پاید بچه هاش اون رو پیره زنه صدا می کردند قدم های اروم و کوتاه اون من رو مجبور کرد دنبالش راه بیفتم (نه اینکه هر جایی می ره برم )یعنی پشت سرش برم کمر خمیده ی اون من رو به فکر اینده ی خودم انداخت

همین طور که  می رفتیمبیچاره روی یه قله یخ (از بزرگی )سر خورد

دستشو گرغفتم و با اونکه خیلی عجله داشتم باهاش رفتم توی راه فهمیدم این مادر مهربون چند تا پسر و دختر داره که حاظر نیستند مامانشون را تا نونوایی ببرند یا اینکه هفته ای یک بار برای کسی براشون یه عمر زحمت کشیده فقط نون بخرند

بابا بی معرفتا این مامانتون کمرش براتو خم شده برا تو غصه خورده خوشحال شده دویده شبها وقتی همه خواب بودند تو رو بغل کرده ره رفته حال این جواب زحمتش اینه غیرت ایرونی میدونی وقتی می خواستی راه بیفتی مامانت چقدر مواظبت بود که نیفتی

پاشو ازت خواهش میکنم برو یه سری به مامانت بزن اگه راهش دوره همین حالا اینترنت رو ول کن یه زنگ بهش بزن

راستی می دونستی اچار فرانسه را فرانسوی ها اختراع نکردند بلکه سوعدی ها بودنچ تازه اونا خودشون به این اچار می گن اچار انگلیسی؟؟؟؟ 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 | 18:31 | + | موضوع: |

 

سلام می دونید این چند وقت کجا بودم یه جای بد خیلی ید جایی که انشاالله هیچ کودومتون نرید رضا کوچولوی من عمل داشتت بیمارستان بودیم امروز می خوام از تمام مردم شهر قهدریجان از همه ی مردم ایران که برای رضا کوچولو دعا کردند تشکر کنم و خواهش کنم برای دوستای توی بیمارستان رضا هم دعا کنید از ذکتر میرزا اقاییان هم کمال تشکر را دارم وللی یه خواش از تمام ÷رستاران دارم یکم با بیمار مهربون باشید
نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 | 22:36 | + | موضوع: |

 

سلام ...نمیخوام توی این وبلاگ از فیلم و حرفهای کلیشه ای حرف بزنم دوست دارماز زبون به مامان حرف بزنم

شاید شما هنوز مامان نشده باشید شایدم اصلا نشید.....ولی نمب د.نید لذت در اغوش گرفتن

بچه چه لذتی

بچه ام بیدار شد باید برم ....

نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| شنبه یکم دی 1386 | 23:54 | + | موضوع: |

 

عید قربان را به همه ی شما تبریک میگم امیدوارم شب چله خوش گدشته باشه
نوشته ای از یك عاشق به نام :مامان| جمعه سی ام آذر 1386 | 14:36 | + | موضوع: |




دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar