![]() |
![]() |
|
| علی دایی |
|
پسرم.. بدان یکی از مهمترین گنجهایی که خداوند به آدمی هدیه می کند صبر است نه از آن جهت که صرفا زمانی بگذرد و اوضاع شاید بهتر شود ...نه... از آن جهت که در سایه ی صبوری جوهره ی وجودت رشد می کند بزرگ می شود و بالنده می گردد
صبر خوب است زیرا از زمانیکه پا به این دنیا گذاشتیم قرار شده است جور دیگری از این دنیا برویم نه اینکه فقط جسم مادیمان رشد کند و تنومند شود بلکه امدیم تا روحمان را بپرورانیم صبر لازمه ی زندگی ماست نه از ان جهت که غصه و غم همدممان شود بلکه در این تنهایی ها به خودشناسی خواهی رسید و خواهی فهمید چقدر می توانیم در این خلقت موثر باشیم فقط کافیست به این درک برسیم که آمدیم تا شاید برای یک نفر موثر باشیم و یا حتی سنگی را از مقابل یک زمین خورده برداریم و شایدم گلی به دست یک دلشکسته دهیم و سرنوشت زندگیش را متحول کنیم و اینها اصلا چیز کمی نیست... راستش وقتی زندگیمان را در مقابل کائنات و خلقت می نگرم و به کوچکیمان و گذرا بودنمان می اندیشم میبینم چقدر فرصتها کوتاهست و چقدر برای غصه خوردن زمان اندک ... پس اینجاست که صبر مانند دارویی تلخ اما شفا بخش می تواند درمان روح خسته شود تا ادامه ی راه میسر گردد تا روح بزرگ شود و مشکلات کوچک و حقیر گردد... عزیز تر از جان! این سخنان را از زبان مادری می شنوی که در طول ۲۳ سال زندگیش زمین خوردن را بارها و بارها چشیده و گاه از دردش ناله ها کرده ولی با کمک نیرویی ازلی و ابدی توانسته دستش را کم کم بر زانو بگیرد و لنگان لنگان هم که شده راهش را ادامه دهد ... مونسم ! یادت باشد در طوفان حوادث روزگار به تخته پاره های روی آب دلخوش نباشی و برای رهایی سوار بر کشتی نجات شوی ... عزیزکم ! در مشکلات دل قوی دار که خدای بزرگت همواره با توست....
قربانت ....مادرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 10:35 توسط مامان |
|
|
نمیدونم چی بگم ....
از کی بگم ... اصلا برا چی بگم ... ؟؟؟؟!!!! ... برام دعا کنین دیدید بالخره اپ کردم... ..... پس دارم بهتر میشم .... ..... .... علی دایی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:10 توسط مامان |
|
|
پسرک من امروز اولین روز مهد کودکش را تجربه کرد ... تجربه ای که هر مادر شاغل را پریشان و آشفته می کند اما باید اعتراف کند که گریزی نیست از تجربه ی بسیاری مسائل در زندگی و شاید این هم بخش مهمی از زندگی پسر من و تجربه ی جدیدی در دنیای مادرانه من باشد فکر رفتن به مهد از آنجایی رنگ گرفت که پسرک با وجود گذشت دو سه هفته از آغاز پروژه پوشک نه تنها با مادر بزرگش همکاری نکرد بلکه تا حد زیادی نسبت به این مقوله حساس شده و حتی اجازه ی تعویض پوشک را هم نمی داد و این هم برای مادر بزرگش اسباب زحمت می شد و هم خودش را حساس تر و مقاوم تر می کرد. یک هفته ای با خودم کلنجار رفتم و بعد از انتخاب راههای متعدد گزینه ی مهد تایید شد ولی با توجه به اینکه تابستان گذشته چندین مهد را از نزدیک دیده بودم و هیچکدام به دلایل مختلف کاندید ذهن مرددم نبودند به دنبال مهد جدیدی گشتم تا اینکه هفته ی گذشته که مهمان عصرانه ی یکی از دوستانم بودم با مهد تازه تاسیس دخترکش آشنا شدم و با دیدن فیلمهایی از مهد محیط ظاهریش به دلم نشست و بعد از تحقیق و پرسش فراوان از دوستم که خودش در زمینه ی مهد کودک صاحب نظر است و دیدار نزدیک از مهد و صحبت با مدیر آنجا تصمیممان را برای فرستادنش عملی و امروز پسرم را با سلام و صلوات راهی کردیم ... واکنش اولیه ی اش در برخورد با محیط مهد برایم قابل پیش بینی بود و از انجایی که کاملا اجتماعیست در همان دقایق اولیه به جمع بچه ها پیوست و از آنجا که ذهنش را از چندین روز پیش آماده کرده بودم ظاهرا همه چیز برایش پذیرفته شده بود مهد پسرم بر خلاف تصور عامه ی مردم مهد دهان پرکن و مشهوری نیست و باز بر خلاف نظر خیلی از مادران که به قول مربی ضحا به دنبال پرفسور شدن بچه هایشان در مهد هستند دو زبانه نیست و هزینه ی سرسام آور هم ندارد . مهد کوچک و تازه تاسیسی است که اتاقهایش بزرگ است و نور کافی خورشید را به دخترم هدیه می کند و مدیر و مربیان برای دغدغه ی مادرانی چون من ارزش قائلند و به دنیای کودکم احترام می گذارند و برای حقوقش که بازی و شادی است احترام قائلند. وقتی در دقایق نخست آشنایی با مدیر و مربی از مقوله ی پوشک گرفتن صحبت کردم نظرات کارشناسانه ی خوبی از زبانشان شنیدم که اغلبشان را در کتابها خوانده بودم که برای من و دخترک گریزان من خیلی امیدوار کننده بود که امیدوارم در عمل نیز چنین باشد. امروز وقتی از مهد بیرون می آمدم با وجود اینهمه دلگرمی یک دنیا دلواپسی همراهم بود و وقتی به مدرسه رسیدم بعد از یک ربع دلم طاقت نیاورد و تلفنی جویای حالش شدم ولی مدیر مهد با ارامش خاصی حال و روز دخترک را عالی گزارش کرد و در حالیکه مشغول بازی با بچه هاست کوچکترین بهانه گیری نکرده ... بار دوم ساعت 3 عصر تماس گرفتم و عین جمله ی مدیر مهد در تماس دوم این بود که دختر شما زیادی اجتماعیست نگران نباشید سوپش را خورده چندین بار دستشویی رفته و الان با مربی در حیاط مشغول بازی است ... عزیز تر از جانم ! شرایط کنونی بعد از گذر از راههای بسیار انتخاب شد و خیلی تلاش کردیم محیطی فراهم شود که گل وجودت در این میان پژمره نگردد امیدوارم شرایط آنچنان باش که نفع هر دومان رقم بخورد. عزیزکم ! اکنون که می نویسم بعد از یک روز پر مشغله (چون در مهد حاضر به خوابیدن نشدی) در خواب نازی ...امیدوارم همه ی خوابهایت زیبا و رنگی باشد جان مادر ... پینوشت : امشب هوای دلم مثل آسمان شهرمان نیمه ابریست و دلچسب است صدای استاد بنان دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم نقشی به یا خط تو بر آب می زدم روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم علی دایی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:3 توسط مامان |
|
|
خدا یا
فقط تو میدونی تو تو فقط از تو کمک می خوام از تو خواهش کردم ازت میخوام به خاطر وجود امام حسین در این ماه محرم بهم کمک کنی خواهش میکنم بازم میگم خدایا خدایا !!!!!!! خواهش میکنم کمکم کن کمک از همه میخوام برام دعا علی دایی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:13 توسط مامان |
|
|
دلش گریه میکرد برای حسین و چشمان خسته اش که دیگر اشکی نداشت تا گریه کند .. . برای خودش...
علی دایی علی دایی احمدی نزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:8 توسط مامان |
|
|
عزیز من
نگران تنهاییت نباش که من همیشه در کنار توام ولی چه دنیای بی رحمی شده است مادر کودک زیبای خود را که با تمام وجود میپرستد در قفس کوچک مهد نگهداری میکند ایا مادر باید انظار این را داشته باشد که وقتی پیرو زشت شد کودک اورا در کنار خود و خانواده نگه دارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! واقعا درک این جمله دیگر برایم سخت است **** بهشت زیر پای مادران است ؟؟؟؟؟؟ **** |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:17 توسط مامان |
|
|
باز هم خدا هست ایا میدانستی باز هم خئدا تورا میبیند جتی اگر تو از او غافل شده باشی او شما از یاد نخواهد برد پس باز هم خدا هست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:9 توسط مامان |
|
بهار بهار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:44 توسط مامان |
|
|
از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟ بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود از آینه ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟ در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟ بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟ دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در این همه سرگردانی تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟ زنده یاد قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:28 توسط مامان |
|
|
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من ... غصه هايت براي من ... همه بغضها و اشكهايت براي من ... بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:54 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوستی گلدانی است که
روییده در ا تازه گلی مملو از شاخه زیبای بهار |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 آبان 1390 آذر 1389 مهر 1389 فروردین 1388 بهمن 1387 مهر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
نیلوفر من یه دوست تازه خواهرم اجناس شگفت انگیز و ارزان استاد دقاق زاده ستاره زرد |
|
RSS
|